ز آهم نخل حسرت شعله بالاست
چراغ مرده را آتش مسیحاست
۱به خاموشی سر هر مو زبانیست
ز حیرت جوهر آیینهگویاست
۲دل فرهاد آب تیغ کوه است
سر مجنون گل دامان صحراست
۳رموز دل توان خواند از جبینم
مثال هرکس از آیینه پیداست
۴زبان لالاست، حیرانمجه میگفت
طلب خون شد نمیدانم چه میخواست
۵مشو غافل ز رمز هستی من
شکست این حباب آغوش دریاست
۶بساط حیرت آیینه داریم
جبین عجز فرش خانهٔ ماست
۷نهتنها ما و تو داغ جنونیم
فلک هم حلقهای از دود سوداست
۸جهان نیرنگ حسن بینشانیست
اگر آیینه گردی سادگیهاست
۹هوس تعبیری خواب امل چند
ز فرصت غافلی امروز فرداست
۱۰درین محفل گداز اشک شمعیم
نشاط از هرکه باشدکاهش از ماست
۱۱به دریای الم بیدل حبابیم
بنای ما به آب دیده برپاست
۱۲