زندگی سد ره جولان ماست
خاک ما گل کردهٔ آب بقاست
۱با چنین بیدست و پاییهای عجز
بسمل ما را تپیدن خونبهاست
۲هرکجا سرو تو جولان میکند
چشم ما چون طوق قمری نقش پاست
۳خاک گشتیم و همان محو توایم
آینه رفت ز خود و حیرت به جاست
۴مفت راحتگیر نرمیهای طبع
سنگ چون گردد ملایم مومیاست
۵شکوه سامانند، بیمغزان دهر
مایهٔ جام از تهیدستی صداست
۶این صدفها یک قلم بیگوهرند
عالمی دل دارد اما دل کجاست
۷از ضعیفی ، صید مایوس مرا
حلقهٔ فتراک محراب دعاست
۸در شرر آیینهٔ اشیا گم است
ابتدای هرچه بینی انتهاست
۹باید اول گام از هستی گذشت
جاده دشت محبت اژدهاست
۱۰میفزاید وحشتانداز کمند
ناله در نایابی مطلب رساست
۱۱یاد روی کیست عید گریهام
طفل اشکم صد چمن رنگینقباست
۱۲گلفروش نازم از بیحاصلی
پنجهٔ بیکار دایم در حناست
۱۳بیدل از آفتنصیبان دلیم
خون شدن معراج طاقتهای ماست
۱۴