با سحر ربطی ندارد شام ما
فارغ است از صاف، دُردِ جام ما
۱دل به طوفِ خاکِ کویی بستهایم
تکمه دارد جامهٔ احرام ما
۲گریه امشب حسرتِ روی که داشت؟
روغن گل ریخت از بادام ما
۳از امل دل را مسخر کردهایم
پخته میجوشد خیال خام ما
۴در حق انصاف ابنای زمان
دادِ تحسین میدهد دشنامِ ما
۵بر حریفان از خموشی غالبیم
گر نباشد بحث ما الزام ما
۶ زین چمن تصویر صبحی گل نکرد
بینفستر از هوای بام ما
۷درخورِ رزقِ مقدر زندهایم
ریشهٔ این دانه دارد دام ما
۸فقر، ما را شهرهٔ آفاق کرد
کوس زد در بینگینی نام ما
۹برنمیآید ز تشویشِ کسوف
آفتابِ کشورِ ایامِ ما
۱۰نور معنی از تصنع باختیم
خانه تاریک است از گلجام ما
۱۱غیرِ رم در کاروانِ برق نیست
یک خط است آغاز تا انجام ما
۱۲نامه بر بالِ تحیر بستهایم
بر که خوانَد بیکسی پیغام ما؟
۱۳ تا فلک باز است درهای قبول
آه از بیصبریِ ابرام ما
۱۴هر طرف چون اشک بیدل میدویم
تا کجا بیلغزش افتد گام ما
۱۵