نشود جاه و حَشَم شهرتِ خامِ دلِ ما
این نگینها متراشید بهنام دل ما
۱ذرهای نیست که بیشور قیامت یابند
تشتِ نُه چرخ فتادهست ز بام دل ما
۲نشئهٔ دورِ گرفتاریِ ما سخت رساست
حلقهٔ زلفِ که دارد خطِ جام دل ما؟
۳صبح هم با نفس از خویش برون میآید
که رساندهست بر افلاک پیام دل ما؟
۴عالَمی را به درِ کعبهٔ تحقیق رساند
جَرسِ قافلهٔ صبحِ خرامِ دل ما
۵بر همین آبله ختم است رهِ کعبه و دیر
کاش میکرد کسی سِیرِ مقامِ دل ما
۶به سخن، کشفِ معمای عدم ممکن نیست
خامشی نیز نفهمید کلام دل ما
۷رنگها داشت بهارِ من و ما، لیک چه سود؟
گل این باغ نخندید به کام دل ما
۸اُنسِ جاوید دگر از که طمع باید داشت؟
دلِ ما نیز نشد آنهمه رامِ دل ما
۹داغِ محرومیِ دیدار ز محفل رفتیم
برسانید به آیینه سلامِ دل ما
۱۰نامِ صیاد پَرافشانی عنقا کافیست
غیرِ بیدل، گرهی نیست به دام دل ما
۱۱