میخورد خون، نفس اندر دل غمپیشهٔ ما
جوهر تیغ بود خار و خس بیشهٔ ما
۱بسکه چون شمع، به غم نشو و نما یافتهایم
شعله را موج طراوت شمرَد، ریشهٔ ما
۲سختی دهر ز صبر دل ما زنهاریست
آب شد طاقت سنگ از جگر شیشهٔ ما
۳قد خمگشته، همان ناخن فرهاد غم است
سعی بیجاست، بهجز جانکنی از تیشهٔ ما
۴شغل رسوایی و مستوری احوال، بلاست
کاش آرایش بازار دهد پیشهٔ ما
۵شور زنجیر جنون از نفس ما پیداست
نکهت زلف که پیچیده بر اندیشهٔ ما؟
۶چشم امید نداریم ز کشت دگران
دل ما دانهٔ ما، نالهٔ ما ریشهٔ ما
۷خامشیها، سبق مکتب بیتابی نیست
یکقلم ناله بود، مشق نی بیشهٔ ما
۸نشئهٔ مشرب بیرنگی از آن صافتر است
که شود موج پری دُردِ تهِ شیشهٔ ما
۹بیدل! از فطرت ما قصر معانیست بلند
پایه دارد سخن از کرسی اندیشهٔ ما
۱۰