نخل شمعیم که در شعله دوَد ریشهٔ ما
عافیتسوز بوَد سایهٔ اندیشهٔ ما
۱بسکه چون جوهر آیینه تماشا نظریم
میچکد خون تحیر ز رگ و ریشهٔ ما
۲یک نفس ساکن دامان حبابیم امروز
ورنه چون آب، روانیست همان پیشهٔ ما
۳گَرد صحرای ضعیفی گره دام وفاست
ناله دامن نفشاند ز نی بیشهٔ ما
۴گر به تسلیم وفا پا فشرَد طاقت عجز
باده از خون رگ سنگ کشد شیشهٔ ما
۵از گل راز به مرغان هوس بو ندهد
غنچهٔ خامشی گلشن اندیشهٔ ما
۶باغ جانسختی ما سبزهٔ جوهر دارد
آب از جوی دم تیغ خورَد ریشهٔ ما
۷نفس گرم مراقبصفتان، برق فناست
بیستون میشود آب، از شرر تیشهٔ ما
۸دل گمگشته سراغیست ز کیفیت شوق
نشئه بالد، اگر از دست رود شیشهٔ ما
۹وادی عشق سموم دل گرمی دارد
تب شیر است، اگر گرد کند بیشهٔ ما
۱۰نخلِ نظّارهٔ شوقیم سراپا، بیدل!
همچو خط در چمن حُسن دوَد ریشهٔ ما
۱۱