عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی را
ناخدا باد بود کشتیِ توفانی را
۱اشکْ در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت
از بنِ چاه برآر این مَهِ کنعانی را
۲عشقْ نبود به عمارتگریِ عقلْ شریک
سیلْ از کف ندهد صنعتِ ویرانی را
۳ازخط و زلف بتان تازه دلیل است که حُسن
کردهْ چترِ بدن اسبابِ پریشانی را
۴بار یابی چو به خاکِ درِ صاحبنظران
چینِ دامانِ ادب کن خطِ پیشانی را
۵ریزشِ اشکِ ندامت ز سیهکاریهاست
لازم است ابر سیهْ قطرهٔ نیسانی را
۶زیرِ گردون نتوان غیرِ کثافت اندوخت
ناخن و موست رسا مردمِ زندانی را
۷لافِ آزادگی از اهل فنا نازیباست
دامنِ چیده چه لازمْ تنِ عریانی را
۸جاهل از جمعِ کتبْ صاحبِ معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را
۹نفسِ سوخته باید به تپش روشنکرد
نیست شمعِ دگر این انجمنِ فانی را
۱۰نتوان یافت از آن جلوهٔ بیرنگ سراغ
مگر آیینه کنی دیدهٔ قربانی را
۱۱بازگشتی نبودْ پایِ طلب را بیدل
سیلِ ما نشنود افسونِ پشیمانی را
۱۲