سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
درس تمکین ندهد گرد، رم آهورا
۱زخم تیغش به دل ز داغ، مقدم باشد
پایه از چشم، بلند است خم ابرو را
۲جبههٔ ما و همان سجدهٔ تسلیم نیاز
نقش پا،کیکند از خاک تهی پهلو را
۳هدف مقصد ما سخت بلند افتادهست
باید از عجزکمان کرد خم بازو را
۴در مقامیکه بود جلوهگه شاهد فکر
جوهر از موی سر است آینهٔ زانو را
۵نرمیدهست معانی ز صریر قلمم
رام دارد نی تیرم به صدا آهو را
۶نغمهٔ محفل عشاق شکست سازاست
چینی بزم جنون باش و صداکن مو را
۷جهل باشد طمع خلق زسرکش صفتان
هیچ دانا زگل شمع نخواهد بو را
۸طبع دون از ره تقلید به نیکان نرسد
پای اگر خوابکند چشم نخوانند او را
۹هستی تیرهدلان جمله به خواریگذرد
سایه دایم به سر خاک کشدگیسو را
۱۰وحشتما چه خیال ست بهراحت سازد
ناله آن نیستکه ساید به زمین پهلورا
۱۱بیدل از بال و پر بسته نیاید پرواز
غنچه تا وا نشود جلوه نبخشد بورا
۱۲