کی جزا میرسد از اهل حیا سرکش را
آب آیینه محال استکشد آتش را
۱بر زبان راست روان را نرود حرف خطا
خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را
۲استخوانم نشود سدّ ره ناوک یار
شمع ناچار به خودکوچه دهد آتش را
۳کینهسازی المی نیست که زایلگردد
روزوشب سینه پرازتیر بود ترکش را
۴از چه پرواز بزرگی نفروشد زاهد
ریش برتافتهکم نیست بزاخفش را
۵بگذر از خرقه اگر صافی مشرب خواهی
کز نمد میگذرانند می بیغش را
۶نالهای هست اگرگریه عنانکوته کرد
ابر ازبرق چرا هی نکند ابرش را
۷مژهای بازکن از چاک کتان هستی
نتوان دید به چشم دگرآن مهوش را
۸دام ماگرمروان نیست تعلق بیدل
خارپا مانع جولان نشود آتش را
۹