هستی بهتپش رفت واثرنیست نفس را
فریادکزین قافله بردند جرس را
۱دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
ازکسب یقین عشق توانکرد هوس را
۲هر دل نبرد چاشنی داغ محبت
این آتش بیرنگ نسوزد همهکس را
۳رفع هوس زندگیام باد فناکرد
اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را
۴آزادی ما سخت پرافشان هوا بود
دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را
۵تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
۶بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان
اینجاستکه عنقا ته بال است مگس را
۷