هرچند گرانی بوَد اسباب جهان را
تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را
۱بیتاب جنون در غم اسباب نباشد
چون نی به خمیدن نکشد نالهکشان را
۲بیداری من شمعصفت لاف زبانیست
دل زادرهِ شوق بود ریگ روان را
۳آفاق فسون انجمن شور خموشیست
دارم ز خموشی به کمین خوابِ گران را
۴ایمن نتوان بود ز همواری ظالم
حیرتلگنِ شمعِ زبان ساز دهان را
۵بنیاد کجاندیش شود سخت ز تهدید
در راستی افزونی زخم است سنان را
۶ممسک نشود قابل ایمان خساست
از بند قوی مهره مکن پشتکان را
۷ما را به غم عشق همان عشق علاج است
تا نشمرد انگشت شهادت لب نان را
۸خط فیض بهار دگر از حسن تو دارد
مهتاب بود پنبهٔ ناسور کتان را
۹وقت است کنون کز اثر خون شهیدان
جوش رگ گل میکند این شعله دخان را
۱۰عشرتهوسِ رفتن رنگم چه توان کرد
شمشیر تو یاقوت کند سنگ فسان را
۱۱باشد که سر از منزل مقصود برآریم
کردند بهار چمن شمع خزان را
۱۲بیدل نفَسات خون مکن از هرزهدرایی
چون جاده درین دشت فکندیم عنان را
۱۳