ای چشم تو مهمیز جنون وحشیِ رم را
ابروی تو معراجِ دگر پایهٔ خم را
۱ گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش
از نال به زنجیر کشیدهست قلم را
۲ با این قد و عارض به چمن گر بخرامی
گُل تاج به خاک افکنَد و سرو عَلم را
۳ اسرار دهانت به تأمل نتوان یافت
از فکرْ کسی پینبَرَد راه عدم را
۴ عمریست که در عالمِ سودای محبت
از نالهٔ من نرخ بلندست الم را
۵ چندان نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ
خاکم به برِ خویش کِشد نقش قدم را
۶ از آهِ اثرباختهام باک مدارید
تیغم عوض خون همهجا ریخته دم را
۷ مینای من و الفت سودای شکستن
حیف است به یاقوت دهم سنگ ستم را
۸ تا چند زنی بالِ هوس در طلبِ عیش
هشدار که از کف ندهی دامن غم را
۹ یک معنی فردیم که در وهم نگنجد
هرگه به تأمل نِگری صورت هم را
۱۰ خورشید ز ظلمتکدهٔ سایه برون است
تاکی ز حدوثْ آینه سازید قِدَم را
۱۱بیدل چو خَزَف سهل بود گوهر بیآب
از دیدهٔ تَر قطع مکن نسبت نم را
۱۲