نیستی پیشهکن از عالم پندار برآ
خویش را کم شمر از زحمتِ بسیار برآ
۱قلقلِ ما و مَنَت پُر بهگلو افتادهست
بِشِکن شیشه و چون باده به یکبار برآ
۲تا بهکی فرصت دیدار به خوابت گذرد؟
چون شرر جهدکن و یک مژه بیدار برآ
۳همه کس آینهپردازیِ عنقا دارد
تو هم از خویش نگردیده نمودار برآ
۴خودفروشی همهجا تخته نمودهست دکان
خواه در خانه نشین خواه به بازار برآ
۵سرسری نیست هوای سرِ بام ِتحقیق
ترکِ دعوی کن و لختی به سرِ دار برآ
۶ناله هم بیمددی نیست به معراج قبول
بال اگر مانْد ز پرواز به منقار برآ
۷تا کند حُسن ادا طوطیِ این انجمنت
با حدیث لبش از پرده شکربار برآ
۸ماه نو منفعل وضع غرور است اینجا
گر به افلاک برآیی که نگونسار برآ
۹دادرس آینه بر طاق تغافل دارد
همچو آه از دل مأیوس به زنهار برآ
۱۰شمع را تا نفسی هست بجا، باید سوخت
سخت واماندهای از پای خود ای خار برآ
۱۱تکیه بر عافیت از قامت پیری ستم است
بیدل از سایهٔ این خمشده دیوار برآ
۱۲