به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
تحیر آینهٔ رنگ میکند بو را
۱خموش گشتم و اسرار عشق پنهان نیست
کسی چه چاره کند حیرتِ سخنگو را
۲سرِ بریده هم اینجا چو شمع بیخواب است
مگر به بالشِ داغی نهیم پهلو را
۳ندانم از اثر کوشش کدام دل است
که میکِشند به پابوسِ یار، گیسو را
۴چه ممکن است نگردد کبابِ حیرانی
نمودهاند به آیینه جلوهٔ او را
۵به سینه تا نفسی هست، مشقِ حسرت کن
اَمل به رنگ کشیدهست خامهٔ مو را
۶غبار آینه گشتی، غبار دل مپسند
مکن به زشتیِ رو جمع زشتیِ خو را
۷اگر به خوانِ فلک فیضِ نعمتی میبود
نمینمود هلال استخوانِ پهلو را
۸ دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
۹گرفته است سُویدا سواد دل بیدل
تصرفیست درین دشت چشم آهو را
۱۰