مکن ز شانه پریشان دماغگیسو را
مچین به چین غضب آستین ابرورا
۱نگاه را مژهات نیست مانع وحشت
به سبزهای نتوان بست راه آهو را
۲به کنه مطلب عشاق راه بردن نیست
گل خیال تو بیرون نمیدهد بو را
۳سریکه نشئهپرست دماغ استغناست
بهکیمیا ندهد خاک آن سرکو را
۴عتاب لالهرخان عرض جوهر ذاتیست
ز شعلهها نتوان بردگرمی خو را
۵کجا بهکشتن ما حسن میکندتقصیر
که زیر تیغ نشاندهست نرگس او را
۶خط غرور مخوان آنقدر ز لوح هوا
یکی مطالعهکن سرنوشت زانو را
۷خجالت من و ما آبیار مزرع ماست
عرق سحاب بهاراست رستن مو را
۸چو سایهعمر به افتادگی گذشت اما
به هیچ جای نکردیمگرم پهلو را
۹به دامن شب ما از سحر مگیر سراغ
بیاض دیده به خواب است چشم آهو را
۱۰ز پیچ وتاب میانش بیان مکن بیدل
به چشم مردم عالم میفکن این مو را
۱۱