بدزدگردن بیمغز برفراخته را
به وهم تیغ مفرسا نیام آخته را
۱در این بساط ندامت چو شمع نتوان کرد
قمارخانهٔ امید رنگ باخته را
۲ بهگردن دل فرصثشمار باید بست
ستم ترانهٔ گریال نانواخته را
۳ جهان پسث مقام عروج فطرت نیست
نگونکنید علمهای سرفراخته را
۴ تکلف من و مای خیال بسیار است
نیاز خوب کن افسانههای ساخته را
۵ ز خلقگوشهگرفتن سلامت است اما
خیال اگر بگذارد به خویش ساخته را
۶ فروتنیکن و تخفیف زیردستان باش
که رنجهاست بهگردن سر فراخته را
۷ تلاش ما چوسحرشبنم حیا پرداخت
عرق شد آینه آخر نفسگداخته را
۸ حق است آینه، اینجا، خیال ما وتو چیست
که دید سایهٔ در آفتاب تاخته را
۹ به طبعکارگه عشق آتش افتاده است
کسی چه آب زند آشیان فاخته را
۱۰چوسود اگربه فلک رفتگرد ما بیدل
ز سجده نیستامان عجز خودشناخته را
۱۱