مغتنمگیرید دامان دل آگاه را
محرمان لبریزیوسف دیدهاند این چاه را
۱در دبستان طلب تعطیل مشق درد نیست
همچونال خامه در دل خشکمپسند آهرا
۲زحمت شیب و شباب ازپیکرخالی مکش
محوگیر از خاطر این تصویر سال و ماه را
۳درخور هرکسوت اینجا تار و پود دیگر است
بر نوای نی متن ماسورهٔ جولاه را
۴پند ناصح پر منغصکرد وقت میکشان
ازکجا آورد این خر نغمهٔ جانکاه را
۵ناتوانیگر شفیع ما نگردد مشکل ست
عاجزان دارند یک سر زیر دندانکاه را
۶چاپلوسی در طبیعت چند پنهان داشتن
حیله آخر پوست بر تن میدرّد روباه را
۷تاگهر باشد، حباب، آرایش عزت مباد
از سر بیمغز بردارید تاج شاه را
۸میتوانکردن بدی را هم به حرف نیک، نیک
از اثر خالی مدان خاصیت افواه را
۹مرگ هم زحمتکش هستیست تاروز حساب
منزل ما جمع دارد پیچ وتاب راه را
۱۰کارها داریم بیش از رنج دنیا، چاره نیست
احتیاج است آنکه رغبت میکند اکراه را
۱۱چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغکرد
یکگره میدان نبود این رشتهٔ کوتاه را
۱۲ای هوس شکرقناعتکنکه استغنای فقر
بر سر ما چتر شاهیکرد برگکاه را
۱۳یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول
لغزش پا در هوای اشک دارد آه را
۱۴