کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
ناتوانی سخت افشردهست نبض جاده را
۱وصل نتواند خمار حسرت دلها شکست
کم نسازد میکشی خمیازه جام باده را
۲از زبان خامشی تقریر من غافل مباش
جوهرتیغ است این موج به جا استاده را
۳نیست ممکن رنگ را با بویگل آمیختن
کم رسد گردکدورت دامن آزاده را
۴بیتکلف شعله جولان تمنای توایم
نقش پای ما به رنگ شمع سوزد جاده را
۵شوخی چشمت هماز مژگان توان دیدآشکار
گردن مینا بود رگهای تاک این باده را
۶سینه صافی میکند آیینه را دام مثال
از قبول نقش نبود چاره لوح ساده را
۷موج درگوهر زآشوب تپشها ایمن است
نیست تشویش دگر در بند دل افتاده را
۸زندگی نذر فناکن از تلاش سوده باش
حفظ تاکی مشت خاری سوختن آماده را
۹ساز خسّت نیست بیدل بیدرشتیهای طبع
کمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را
۱۰