قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را
در دل مینا برون گردیست رنگ باده را
۱خوابناکان را نمیباشد تمیز روز و شب
ظلمت و نور است یکسان تنبهغفلتداده را
۲ناتوانی مشقِ دَردی کن که در دیوان عشق
نیست خطی جز دریدن نامههای ساده را
۳همچو گوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع کن
چند چون کف بر سرِ آب افکنی سجاده را
۴نیست سرو از بیبری ممنون احسان بهار
بارِ منّت خم نسازد گردن آزاده را
۵آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتی
نشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را
۶اشکِ یأسآلوده بود از دیده بیرون ریختم
خاک بر سر کردم این طفل ندامتزاده را
۷هرکجا عبرت سواد خاک روشن میکند
خجلتِ کوریست چشم از نقشِ پا نگشاده را
۸بینفس گشتن طلسم راحت دل بوده است
موج منزل میزنم تا محو کردم جاده را
۹بیدل از تسلیم، ما هم صید دلها کردهایم
نسبتی با زلف میباشد سرِ افتاده را
۱۰