نیست باک از برقِ آفت، دل به آفت بسته را
زخمِ خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را
۱برنمیآید درشتی با ملایمطینتان
میشکافد نرمی مغز، استخوانِ پسته را
۲خاک نتواند نهفتن جوهرِ اسرارِ تخم
طبعِ دون کِی پاس دارد نکتهٔ سربسته را؟
۳یأس، کرد آخر سوادِ موجِ دریا، روشنم
خواندم از مجموعهٔ آفاق، نقش شسته را
۴نشئه را از شوخی خمیازهٔ ساغر چه باک
نیست از زنجیر پروا، نالهٔ وارسته را
۵خصمِ عاجز را مدارا کن اگر روشندلی
میکشد شمع از مژه خارِ به پا بشکسته را
۶نسخهٔ حسن آنقدر روشنسواد افتاده است
کز تغافل میتوان خواندن خطِ نارسته را
۷محو شد هستی و تشویشِ من و ما کم نشد
شبهه بسیار است مضمونِ ز خاطر جسته را
۸تا ز غفلت وارهی در فکرِ جمعیت مباش
تهمت خواب است مژگان بهم پیوسته را
۹دام راه دل نشد، بیدل، خم و پیچ نَفَس
پاس گوهر نیست ممکن رشتهٔ بگسسته را
۱۰