حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
چشمعصمت سرمهخواندگرد دامان تو را
۱بسکه بر خود میتپد از آرزوی ناوکت
میکند در سینه دل همکار پیکان تو را
۲در تماشایت همین مژگان تحیر ساز نیست
هر بن مو چشم قربانیست حیران تو را
۳گلشناز اوراقگل عمریستپیش عندلیب
میگشاید دفتر خون شهیدان تو را
۴درگرفتاری بود آسایش عشاق و بس
آشیان از حلقهٔ دام است مرغان تو را
۵سرمه از خاک شهیدانگر نینگیزد غبار
کیست تا فهمد زبان بینوایان تو را
۶غیر جرم عشق در آزار ما آزردگان
حیله بسیار است خوی ناپشیمان تو را
۷طیلسان را از غبار خود بهدوش افکندنست
تا توان بستن به دل احرام دامان تو را
۸پیکر مجنون بهتشریف دگرمحتاج نیست
کسوت خارا همان زیباست عریان تو را
۹نشئهٔ عمر خضر جوش دوبالا میزند
گر عصا گیرد بلندیهای مژگان تو را
۱۰میتواند دقتم فرق شکست از موجکرد
لیک نشناسم ز رنگ خویش پیمان تو را
۱۱ای دلگمکرده مطلب هرزه نالی تا بهکی
جوش ابرامت اثرگم کرد افغان تو را
۱۲تا شوی یک چشم رسوای تماشای بتان
چون مژه صد چاک میبایدگریبان تو را
۱۳بیدل از رنگین خیالیهای فکرت میسزد
جدول رنگ بهار اوراق دیوان تو را
۱۴