بزمگردون صبحخیز ازگرد بیتاب من است
نور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است
۱یکجهان ضبط نفس دارد به خود پیچیدنم
رشتهٔموهوم هستی تشنهٔنابمن است
۲تا تغافل دارم از وضع جهان آسودهام
چشمپوشیدن بساطآرایی خوابمن است
۳درخور وارستگی مسندطراز عزتم
بال پروازم چو قمری فرش سنجاب من است
۴موبه مویم چشمهٔ برق تجلیهای اوست
طور اگر آتش فروزدکرم شبتاب من است
۵از مزاجگوهرم شوخی نمیبالد به خویش
موج عمریشد به توفان بردهٔ آب من است
۶جوش دردیکوکه هنگ اثر پیداکنم
رشتهٔ قانون آهم، یأس مضراب من است
۷محو شوقم از غم اسباب راحت فارغم
صافی آیینه حیرت شکر خواب من است
۸میبرد جذب خرامت چون غبار از جا مرا
جلوهای از چین دامان تو قلاب من است
۹عمرها شد زین شبستان انتخابی میزنم
هرکجا حیرانییگلکرد مهتاب من است
۱۰هر طرف پر میزند نظاره حیرت خفته است
عالم آیینهام، همواری اسباب من است
۱۱از قماش خامشی بیدل دکانی چیدم
هرچه غیر از خودفروشیها بود باب من است
۱۲