شوقدیدارم و در چشمکسان راه من است
هرکجاگرد نگاهیستکمینگاه من است
۱داغ تأثیر وفایم که به آن افسردن
جگر بیاثری سوختهٔ آه من است
۲عجز رنگم به فلک ناز همایی دارد
کهکشان سایهٔ اقبال پر کاه من است
۳حیرتم آبلهپا کرد که چون موجگهر
هر طرف گام نهد دل به سر راه من است
۴حرف نیرنگ مپرسید که چون شمع خموش
رفتهام از خود و واماندگی افواه من است
۵بوی هستی کلفاندود غبارم دارد
صافی آینهام از نفس اکراه من است
۶در غم و عیش تفاوتنگرفتمکهچو شمع
خنده وگریه همان آتش جانکاه من است
۷محو نسیانکده عالم گمگشتگی ام
هرکه ازخود به تغافل زند آگاه من است
۸موج گوهر سر مویی به بلندی نرسید
شوخی چین، خجل از دامنکوتاه من است
۹بیدل آن بهکه دود ریبشهٔ من در دل خاک
ورنه چون تاک هزار آبله در راه من است
۱۰