هرکجا وحشتی از آتشم افروخته است
برق در اول پرواز نفس سوخته است
۱چه خیال است دل از داغ تسلیگردد
اخگری چشم به خاکستر خود دوخته است
۲لاف را آینهپرداز محبت مکنید
به نفس هیچکس این شعله نیفروخته است
۳نتوان محرم تحقیق شد از علم و عمل
و ضعها ساخته و ما و من آموخته است
۴پاس اسرار محبت به هوس ناید راست
شمع بر قشقه و زنار چها سوخته است
۵ای نفس مایه دکانداری غلفت تا چند
آسمان جنس سلامت به تو نفروخته است
۶از قماش بد و نیک دو جهان بیخبریم
چون حیا پیرهن ما نظر دوخته است
۷ذرهایی نیست که خورشید نمایی نکند
گرد راهت چقدر آینه اندوخته است
۸گر نه بیدل سبق از مکتب مجنون دارد
اینقدر چاک گریبان زکه آموخته است
۹