هم در ایجاد شکستی به دلم پا زده است
نقش شیشه گرم سنگ به مینا زده است
۱راه خوابیده به بیداری من میگرید
هرکه زین دشت گذشتهست به من پا زده است
۲حسن یکتا چه جنون داشت که از ننگ دویی
خواست بر سنگ زند آینه بر ما زده است
۳نیست یک قطرهٔ بیموج سراپای محیط
جوهر کل همه بر شوخی اجزا زده است
۴ای سحر ضبط عنانی که از آن طرز خرام
گرد ما هم قدح ناز دو بالا زده است
۵هر نگه رنگ خرابات دگر میریزد
کس ندانست که آن چشم چه صهبا زده است
۶دل نشد برگ طرب ورنه سرخلدکه داشت
بیدماغی پر طاووس به سرها زدهاست
۷زین برودتکده هر نغمه که بر گوش خورد
شور دندان بهم خورده سرما زده است
۸کس نرفتی به عدم هستی اگر جا می داشت
خلقی ازتنگی این خانه به صحرا زده است
۹بگذر از پیش و پس قافلهٔ خاموشی
دو لب ما دو قدم بود که یکجا زده است
۱۰بیدل از جرگه اوهام به در زن کاینجا
عالمی لاف خرد دارد و سودا زدهاست
۱۱