موج هرجا، در جمعیتگوهر زده است
تب حرص استکه ازضعف به بستر زده است
۱غیر چشم طمع آیینهٔ محرومی نیست
حلقه بر هر دری، این قفل، مکرر زده است
۲محو گیرید خط و نقطهٔ این نسخهٔ وهم
همه جا کاغذ آتش زده مسطر زده است
۳از پریشاننظری، چاره محال است اینجا
سنگ بر آینهٔ ما دل ابتر زده است
۴عقل داغ است ز پاس ادب انسانی
جهل بیباک به عالم لگد خر زده است
۵غفلت دل، درکیفیت بینش نگشود
پنبه شیشهٔ ما مهر به ساغر زده است
۶خودنمای هوس پوچ نخواهی بودن
بر در آینه زین پیش سکندر زده است
۷ناگزیریم ز وحشت همه چون شمع و سحر
خط پیشانی ما دامن ما برزده است
۸تا فنا هستی ما را ز تپش نیست گزیر
چه توان کرد نفس حلقه بر این در زده است
۹نارسایی به کجا زحمت فریاد برد
مژه هر دست که برداشته بر سر زده است
۱۰شاید از سعی عرق نامهٔ من پاک شود
که جبین ساغر امید به کوثر زده است
۱۱بر نمیآیم ازین محفل جانکاه چو شمع
فرش خاک است همان رنگم اگر پر زده است
۱۲صد غلط میخورم از خویش به یک سایهٔ مو
ناتوانی چقدر بر من لاغر زده است
۱۳از دو عالم به درم برد به خاک افتادن
نفس سوخته بر وحشت دیگر زده است
۱۴ناخدا لنگر تدبیر به توفان افکن
کشتی خویش قلندر به کمر بر زده است
۱۵از تحیرکده ی عالم عنناست حباب
هیچ بودن همه از بیدل ما سر زده است
۱۶