سر هرکس زگلی پر زده است
گل ندانست چه برسر زده است
۱گر بوذ آینه منظور بتان
چشم ما هم مژه کمتر زده است
۲لغز میکده عجز رساست
پای پر آبله ساغر زده است
۳بیرخش نام تماشا مبرید
بو نکاهم مژه نشنر زده است
۴با دل جمع همان میسوزم
شعله اینجا در اخگر زده است
۵شمع گر سیرگریبان دارد
فال پروانه ته پر زده است
۶تا رهی واشود ز قد دوتا
زندگی حلقه بر این در زده است
۷شوفم از نبامهبران مببتغنیست
رنگ ما پر به کبوتر زده است
۸گره دل ز که جوید ناخن
دستهای همه قیصر زده است
۹نالهگر مشق جنون میخواهد
شش جهت صفحهٔ مسطر زده است
۱۰غافل از طعن کس آگاه نشد
بر رگ مرده که نشتر زده است
۱۱ناکجا زحمت امید بریم
نفس این بال مکرر زده است
۱۲نیست آتش که زجا برخیزد
دل بیمار به بستر زده است
۱۳فقر آزادی بیساختهایسث
کوتهی دامن ما بر زده است
۱۴این سخن نیست که یاران فهمند
عبرت ازبیدل ما سر زده است
۱۵