زندگی نقد هزار آزارست
هرقدر کم شمری بسیارست
۱دل جمعی که توان گفت کجاست
غنچه هم یک سر و صد دستارست
۲به شمار من و ما خرسندیم
چه توانکرد نفس بیکارست
۳اثر سعی کدام آبله پاست
خار این ره مژه خونبارست
۴خاکساران چمن خرمیاند
سبزه و گل به زمین بسیارست
۵حشن نادیده تماشا دارد
مژه برداشتنت دیوارست
۶در عدم نیز غباری دارد
خاکم آیینهٔ جوهردارست
۷پیش پا میخورم از الفت دل
بر نفس آینه ناهموارست
۸نارسایی قفس شکوهٔ کیست
خامشی پیجش صد طومارست
۹غنجه را خنده و پرواز یکیست
بال ما در گره منقارست
۱۰چون جرس کاش به منزل نرسیم
نالهٔ ما ز اثر بیزارست
۱۱مرده هم فکر قیامت دارد
آرمیدن چقدر دشوارست
۱۲بیدل از صنعت تقدیر مپرس
زلف یاریم و شب ما تارست
۱۳