الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است
قطرهٔ خونی ز سرتا پا حنایم بسته است
۱آرزو نگذشت حیف از قلزم نیرنگ حرص
ورنه عمریشد پلاش دست دعایم بسته است
۲همچو صحرا با همه عریانی وآزادگی
نقد چندینگنج درکنج ردایم بسته است
۳رفتهامزینانجمن چونشمعو داغدل بجاست
حسرت دیدار چشمی بر قفایم بسته است
۴عبرتم محملکش صد آبله واماندگی
هرکه رفتاری ندارد پا به پایم بسته است
۵زیرگردون برکدامین آرزو نازدکسی
تنگی این خانه درها بر هوایم بسته است
۶کاش ابرامی درین محمل به فریادم رسد
بیزبانیها در رزق گدایم بسته است
۷کو عرق تا تکمهای چند ازگریبان واکنم
خجلت عریان تنی بند قبایم بسته است
۸الرحیل زندگی دیگرکه برگوشم زند
موی پیری پنبه بر ساز درایم بسته است
۹معنی موجگهر از حیرتم فهمیدنیست
رفتهام از خویش ویادت دل به جایم بسته است
۱۰مصرع فکربلند بیدلماما چه سود
بیدماغیهای فرصت نارسایم بسته است
۱۱