زلف آشفتهٔ سری موجهٔ دربای من است
تار قانون جنون جادهٔ صحرای من است
۱برق شمعیست که در خرمن من میسوزد
سنگ گردیست که در دامن مینای من است
۲لالهٔ دشت جنونم ز جگرسوختگی
داغ برگی ز گلستان سویدای من است
۳بسمل شوقم و از شرم نگاه قاتل
همچو خون در جگر رنگ تپشهای من است
۴عجز هم بیطلبی نیست که چون ریگ روان
صد جرس در گره آبلهٔ پای من است
۵چرخ اگر داد غبارم به هوا خرسندم
که جهان عرصهٔ بالیدن اجزای من است
۶سیر بال و پر طاووس مکرر گردید
صفحه آتشزدهام، فصل تماشای من است
۷فیض دلگرمی آهیست گل زندگیام
شمع افسردهام و شعله مسیحای من است
۸غنچهٔ باغ جنون از دل من میخندد
داغ چون شبنم گل پنبهٔ مینای من است
۹تردماغ چمن حسرت شمشیر توام
زخم بالیده چو گل ساغر صهبای من است
۱۰عمرها شد به در مشق کدورت زدهام
چین کلفت خطی ز صفحهٔ سیمای من است
۱۱ذرهام لیک به جولان هوایش بیدل
قسم بیسر و پایی به سر و پای من است
۱۲