امروزکه امید بهکوی تو مقیم است
گر بال گشایم دل پرواز دو نیم است
۱نتوان ز سرم برد هوای دم تیغت
این غنچهگره بستهٔ امید نسیم است
۲شد حاجت ما پردهبرانداز غنایت
سایل همه جا آینهٔ رازکریم است
۳فیض نظرکیست که درگلشن امکان
هر برگگل امروزکف دستکلیم است
۴جزکاهش جان نیست ز همصحبت سرکش
گریان بود آن مومکه با شعله ندیم است
۵بر صافضمیران بود آشوب حوادث
صد موجکشاکش به سر در یتیم است
۶پیوسته پر آواز بودکاسهٔ خالی
پرگویی ابله اثر طبع سقیم است
۷آسودهدلی الفت یأس است وگرنه
امید هم اینجا چهکم اززحمت بیم است
۸حیران طلب مایهٔ تمییز ندارد
در چشم گدا ششجهت آثارکریم است
۹بیرنگی گلشن نشود همسفرگل
آیینه ز خود میرود و جلوه مقیم است
۱۰بیدل ز جگرسوختگی چاره ندارم
با داغ مرا لالهصفتعهد قدیم است
۱۱