شوکت شاهیام از فیض جنون در قدم است
چشم زخمی نرسد آبله هم جامجم است
۱تاب الفت نتوان یافت به سررشتهٔ عمر
صبح وحشتزده را جوشنفسگرد رم است
۲کفر و دین در گره پیچ و خم یکدگرند
ظلمت و نور چو آیینه و جوهر به هم است
۳ما جنون شیفتگان، امت آشفتگیایم
وضع ما را به سر زلف پریشان قسم است
۴خوی معشوق ز آیینهٔ عاشق دریاب
طینت برهمن از آتش سنگ صنم است
۵کینه در طبع ملایم نکند نشو و نما
فارغ از جوش غبار است زمینیکه نم است
۶وحشی صید کمند دم سردی داربم
رشتهٔگوهر شبنم نفس صبحدم است
۷چاک در جیب حیاتم ز تبسم مفکن
رگ این برگگلم جادهٔ راه عدم است
۸آنقدر نیست درین عرصه نمایانگشتن
سر مویی اگر از خویش برآیی علم است
۹مرگ شاید دل از اسباب هوس پردازد
ور نه در ملک نفس صافی آیینه کم است
۱۰رحم بر شبنم ما کن که درین عبرتگاه
آب گردیدن و از خود نگذشتن ستم است
۱۱دیده در خواب عدم هم مژه بر همنزند
گر بداند که تماشا چهقدر مغتنم است
۱۲حسن بیمشق تأمل نگذشت از دل ما
صفحهٔ حیرت آیینه عجب خوش قلم است
۱۳نفس صبح ز شبنم به تأمل نرسید
رشته ی عمر ز اشکم به گره متهم است
۱۴میچکد سجده ز سیمای نمودم بیدل
شاهد حال من آیینهٔ نقش قدم است
۱۵