آگاهی و افسردگی دل چه خیال است
تا دانه به خود چشمگشودهست نهال است
۱آیینهٔگل از بغل غنچه برون نیست
دلگر شکند سربسر آغوش وصال است
۲حیرتکدهٔ دهر جز اوهام چه دارد
آبادکن خانهٔ آیینه خیال است
۳برفکربلند آن همه مغرورمباشید
این جامهٔ نو، ناخنهٔ چشمکمال است
۴کی فرصت عیش است درتن باغکهگل را
گرگردش رنگیست همانگردش سال است
۵از ریشهٔ نظاره دماندیم تحیر
بالیدگی داغ مه از جسم هلال است
۶در خلوت دل ازتو تسلی نتوان شد
چیزیکه در آیینه توان دید مثال است
۷هرگام به راه طلبت رفتهام از خویش
نقش قدمم آینهٔ گردش حال است
۸هرجا روم از روز سیه چاره ندارم
بیروی تو عالم همه یک چشم غزال است
۹آن مشت غبارمکه به آهنگ تپیدن
در حسرت دامان نسیمش پر و بال است
۱۰ای ذره مفرسای بپرداز توهم
خورشید هم از آینهداران زوال است
۱۱بیدل من و آن دولت بیدردسر فقر
کز نسبت او چینی خاموش سفال است
۱۲