صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است
شامگردی ز جنونتازی سودای دل است
۱مجمر اینجا همه گوش است بر آواز سپند
آسمان خانهٔ زنبور ز غوغای دل است
۲گه تپشگاه فغان، گاه جنون میخندد
برق تازی که در آیینهٔ اخفای دل است
۳نیست حرفی که ازین نقطه نیاید بیرون
شور ساز دو جهان اسم معمای دل است
۴نه همین اشک به توفان تپش میغلتد
داغ هم زورق توفانی دریای دل است
۵شیشه بیخون جگر کی گذرد از سر جام
چشم حیرتزدهام آبلهٔ پای دل است
۶حسن بیپرده و من سر به گریبان خیال
اینکه منع نگهم میکند ایمای دل است
۷نوبهاری عجب از وهم خزن باختهام
غم امروز من اندیشهٔ فردای دل است
۸ظرف و مظروف خیال آینهٔ یکدگرند
هرکجا از تو تهی نیست همان جای دل است
۹نیست جز بیخری راحلهٔ ریگ روان
رفتن از دست به ذوق طلبت پای دل است
۱۰کس به تسخیر نفس صرفهٔ تدبیر ندید
به هوس دام مچین وحشی صحرای دل است
۱۱بیدل احیای معانی به خموشی کردم
نفس سوخته اعجاز مسیحای دل است
۱۲