در وصلم و سیرم بهگریبان خیال است
چون آینه پرواز نگاهم ته بال است
۱بیقدری دل نیست جزآهنگ غرورش
تا چینی ما خاک نگشتهست سفال است
۲سایل بهکف اهلکرمگر به غلط هم
چشمی بگشاید لب صد رنگ سوال است
۳از بیخبری چندکنی فخر لباسی
پشمیستکهبر دوشتو درکسوتشالاست
۴از مایدهٔ بینمک حرص مپرسید
چیزیکه بهجز غصه توان خورد محال است
۵جهدیکه زکلفتکدهٔ جسم برآیی
هر دانهکه ازخاک برون جست نهال است
۶بگداز به رنگیکه پری داغ توگردد
چونسنگ اگر شیشهبرآیی چهکمال است
۷بر جلوهٔ اسباب توهم نفروشی
دیوار و در خانهٔ خورشید خیال است
۸لعل توبه بزمیکه دهد عرض تبسم
موجگهر آنجا شکن چهرهٔ زال است
۹زین مایده یک لقمهگوارا نتوان یافت
نعمت همه دندان زدهٔ رنج خلال است
۱۰بیدل دل ما با چه شهود است مقابل
نقشیکه درین پرده ببستیم خیال است
۱۱