ستم شریک من یاس خوشدن ستم است
حریف عذر هزار آرزو شدن ستم است
۱دلیست در بغلت بو کن و تسلی باش
چو آهوان ز هوا نافه جو شدن ستم است
۲مرا به حیرت آیینه رحم میآید
طرف بهاینهمه زشت و نکو شدن ستم است
۳فنا نگشته ز تنزیه شرم باید داشت
به رنگ بال نیفشانده بو شدن ستم است
۴ز حرص ذلت حاجت به هیچ در مبرید
به شرم تشنهلب آبرو شدن ستم است
۵ز بس گداختهام از نظر نهان شدهام
هنوزپیش میان تو مو شدن ستم است
۶به سجده خاک شو و محو یک تیمم باش
عرقفروش دوام وضو شدن ستم است
۷دل آب میشود از نام وصل خاموشم
ادب پیام حدیث مگو شدن ستم است
۸به کارگاه عناصر دماغ میسوزم
چراع خیره سر چارسو شدن ستم است
۹به هجر زندهام آیینه پیش من مگذار
جدا ز یار به خود روبهرو شدن ستم است
۱۰ز خویش درنگذشتهست هیچکس بیدل
به وهم دور مرو برمن اوشدن ستم است
۱۱