چشمی که ندارد نظری حلقهٔ دام است
هر لب که سخنسنج نباشد لب بام است
۱بیجوهری از هرزهدراییست زبان را
تیغی که به زنگار فرو رفت نیام است
۲مغرور کمالی، ز فلک شکوه چه لازم؟
کار تو هم از پختگی طبع تو خام است
۳ای شعلهٔ امید نفس، سوخته تا چند
فرداست که پرواز تو فرسودهٔ دام است
۴نومیدیام از قید جهان شکوه ندارد
با دام و قفس طایر پرریخته رام است
۵کی صبح نقاب افکند از چهره که امشب
آیینهٔ بخت سیهم در کف شام است
۶نی صبر به دل مانْد و نه حیرت به نظرها
ای سیل دل و برق نظر، این چه خرام است؟
۷مستند اسیران خم و پیچ محبت
در حلقهٔ گیسوی تو ذکر خط جام است
۸بگذر ز غنا تا نشوی دشمن احباب
اول سبق حاصل زر ترک سلام است
۹گویند بهشت است همان راحت جاوید
جایی که به داغی نتپد دل، چه مقام است؟
۱۰چشم تو نبستهست مگر گفتوشنودت
محو خودی ای بیخبر، افسانه کدام است؟
۱۱بیدل، به گمان محو یقینم، چه توان کرد؟
کمفرصتی از وصلپرستان چه پیام است؟
۱۲