دلم چو غنچه در آغوش عافیت تنگ است
ز خواب ناز سرم چونگهر ته سنگ است
۱نمیتوان طرف خوب و زشت عالم بود
خوشا طبیعت آیینهای که در زنگ است
۲به هستی از اثر نیستی مشو غافل
بهار حادثه یکسر شکستن رنگ است
۳اگر تو پای به دامنکشیدهای خوش باش
که غنچه را نفس آرمیده در چنگ است
۴به این دو روزه، نمودیکه در جهان داربم
نشان ما عرق شرم و نام من ننگ است
۵ز غنچه خسبی اوراق گل توان دانست
که جایخواب فراغت درین چمن تنگ است
۶بهار کرد خطت مفت جلوه، شوخی ناز
طراوت رگ گل دام عشرت رنگ است
۷به وادیی که تحیر دلیل مقصد ماست
ز اشک تا به چکیدن هزار فرسنگ است
۸نزاکت خط شوخ تو در نظر داربم
به چشم ما رگ گل یک قلم رگ سنگ است
۹چو گفتگو به میان آمد آشتی برخاست
میان کام و زبان نیز در سخن جنگ است
۱۰غبار الفت اسباب دام غفلت ماست
تصور مژه بر صافی نگه زنگ است
۱۱زحرف زهد به میخانه دم مزن بیدل
که تار سبحه درین بزم خارج آهنگ است
۱۲