آنچهدر بالطلب رقص است، در دل آتش است
همچو شمع اینجا زسرتا پای بسملآتش است
۱از عدم دوری، جهانی را به داغ وهم سوخت
محو دریا باش، ایگوهر! که ساحل آتش است
۲یک قلم چون تخم اشک شمع آفت مایهایم
کشت ماچندانکه سیراباست حاصلآتش است
۳کلفت واماندگی شد برق بنیاد چنار
با وجود بیبریها پای درگل آتش است
۴در شکنج زندگی میسوزدم یاد فنا
نیم بسمل را تغافلهای قاتل آتش است
۵میرویم آنجاکهجز معدومگشتن چاره نیست
کاروانها خار و خس دربار و منزل آتش است
۶میگدازد جوهر شرم از هجوم احتیاج
ایکرم معذور در بنیاد سال آتش است
۷از تپشهای پر پروانه میآید بهگوش
کاشنای شمع را بیرون محفل آتش است
۸هر دو عالم لیلی بیپرده است، اما چه سود
غیرت مجنون ما را نام محمل آتش است
۹زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست
چون نفس درزیرپا دل دارم و دل آتش است
۱۰