ز خود رمیدن دل بسکه شوخیانگیز است
چو شبنم آبلهٔ ما شرار مهمیز است
۱دماغ منت عشرتکراست زین محفل
خوشم که خندهٔ مینای می نمکریز است
۲زجنبش مژه بر ضبط اشک می لرزم
که زخمهٔ رگ این ساز نشتر تیز است
۳کدام صبح که شامی نخفته در شغلش
صفای طینت امکان کدورتآمیز است
۴هزار سنگ شرر گشت و بال ناز افشاند
هنوز سعی گداز من آبروریز است
۵سر هوای اقامت درین چمن مفراز
بهوش باش که تیغ گذشتگی تیز است
۶به طبع سنگ فسردن شرار میبندد
هوای عالم آسودگی جنونخیز است
۷شکست ظرف حباب از محیط خالی نیست
ز خود تهی شده از هر چه هست لبریز است
۸دمیدهایم چو صبح از دم گرفتاری
غبار عالم پرواز ما قفسبیز است
۹کباب عافیتی، بگذر از هوس بیدل
دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است
۱۰