در سیرگاه امر تحیر مقدم است
آیینهشخص و صورت اینشخص مبهم است
۱دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظر
در حیرتمکه زندگیام از چه عالم است
۲وضع فلک ز ششجهت آواز میدهد
کای بیخبر بلند مجین پایهات خم است
۳عمری زخود رویکه به فرسودگی رسی
چون خامه لغزشت به زمینهای بینم است
۴دل را نشان ناوک آفات کردهاند
هر دم زدن به خانهٔ آیینه ماتم است
۵تسلیم راه فقر نخواهد غبارکس
کز نقش پا علم شدهای این چه پرچم است
۶اوج و حضیض قلزم امکان شکافتیم
از آبرو مگو همه جا اینگهرکم است
۷با هیچکس نشاید از انسان طرف شدن
شمشیر انتقام ضعیفان تنکدم است
۸گر وارسی به نشئهٔ اقبال بیخودی
رنگ بهگردش آمده پیمانهٔ جم است
۹از حیرت حقیقت خلوتسرای انس
تا حلقهٔ برون در، آغوش محرم است
۱۰بگذشت عمر و اشکگرفتهست دامنش
بر بال صبر عقده همینگرد شبنم است
۱۱زین بار انفعالکه در نام زندگیست
بیدل نگینم آبلهٔ دوش خاتم است
۱۲