الفت تن باعث فکر پریشان دل است
دانه صاحب ریشه از آمیزش آب وگل است
۱عمرراکوتاهی سعی نفس آسودگیست
پیچ و تاب جاده هرجا محوگردد منزل است
۲هر قدم عرض نزاکت داشت سعی رفتگان
کزهجوم آبله این دشت سرتا پا دل است
۳شسته می گردد نمایان سر خط موج از محیط
نقشما زینصفحهپیش از ثبتکردن زایل است
۴وهم هستی بست برآیینهام رنگ دویی
تاکسی خود را نمیبیند بهوحدت واصل است
۵بسکه الفتگاه عجزم دلنشین بیخودیست
آب اگرکردم ازین خاکم روانی مشکل است
۶در غبار دل تسلیگونهای داریم و بس
موج راگرد شکست آیینهدار ساحل است
۷تیغ عبرت در بغل دارد هوای باغ دهر
چونشفقگردیکهبالافشانداینجا بسمل است
۸نیست عالم جای عرض بیقراریهای دل
پرتوی زین شمع اگر بالد برون محفل است
۹غیر را در عالم وحدت نگاهان بار نیست
کاروان وادی مجنون غبار محمل است
۱۰از سر هستی به ذوقگریه نتوانمگذشت
تا نمی در چشمدارم خاکاینصحرا گل است
۱۱چیدهام از خویش بر غفلت بساط آگهی
این حباب آیینهٔ دل دارد اما بیدل است
۱۲