پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته است
در فشار کوچههای گندم آدم رفته است
۱ای به عبرت رفتگان عالم موت و حیات
بگذرید از آمد سوری که ماتم رفته است
۲بر حباب و موج نتوان چید دام اعتبار
هرچه میآید درین دریا فراهم رفته است
۳خلق در خاک انتظار صبح محشر میکشند
زندگی با مردگان در گور با هم رفته است
۴استقامت بیکرامت نیست در بنیاد مرد
شمع از خود رفته است اما ز جا کم رفته است
۵بعد چندی بر سر خود سایهها خواهیم کرد
در بن دیوار پیری اندکی خم رفته است
۶دوستان هرگه به یاد آییم اشکی سر دهید
صبح ما زین باغ پرنومید شبنم رفته است
۷یار بیرحم از دل ما برندارد دست ناز
بر که نالیم از سر این داغ مرهم رفته است
۸کاش نومیدی چو خاک خشک بر بادم دهد
کز جبین بیسجودم جوهر نم رفته است
۹از ترحم تا مروت وز مدارا تا وفا
هرچه را کردم طلب دیدم ز عالم رفته است
۱۰بعد مردن کار با فضل است با اعمال نیست
هرکه زین خجلتسرا رفتهست بیغم رفته است
۱۱من که باشم تا به ذکر حق زبانم واشود؟
نام بیدل هم ز خجلت بر لبم کم رفته است
۱۲