زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است
طرف سیلی در پی تعمیر ما افتاده است
۱تنگ کرد آفاق را پیچیدن دود نفس
گرنه دل میسوزد آتش درکجا افتاده است
۲آرزو از سینه بیرون کن ز کلفتها برآ
عالمی زین دانه در دام بلا افتاده است
۳تا نفس باقیست جسم خسته را آرام نیست
مشت خاک ما به دامان هوا افتاده است
۴در علاجم ای طبیب مهربان زحمت مکش
درد دل عمریست از چشم دوا افتاده است
۵تا قیامت دشتپیمایی کند چون گردباد
هرکخا یک حلقه از زنجیر ما افتاده است
۶غیر نومیدی سر و برگ شهید عشق چیست
از سر افتاده اینجا خونبها افتاده است
۷دیده تا دل فرش راه خاکساری کردهایم
از نفس تا موج مژگان بوربا افتاده است
۸شوخی انداز شبنم ننگ گلزار حیاست
خنده ی حسن از عرق دنداننما افتاده است
۹معنی دولت سراپا صورت افتادگیست
از تواضع سایه ی بال هما افتاده است
۱۰اضطراب موج آخر محو گوهر میشود
در کمین ما دل بی مدعا افتاده است
۱۱عالمی شد بیدل ار سرگشتگی پامالیأس
تخم ما هم در خم این آسیا افتاده است
۱۲