دل به یاد جلوهای طاقت به غارت داده است
خانهٔ آیینهام از تاب عکس افتاده است
۱الفت آرام، چون سد ره آزاده است
پایخوابآلودهٔ دامانصحرا جاده است
۲تهمتآلود تک وپوی هوسها نیستم
همچوگوهر طفلاشک من تحیرزاده است
۳پیری از اسباب هشی میدهد زیب دگر
جوهر آیینهٔ مهتاب موج باده است
۴نیست نقش پا بهگلزار خرامت جلوهگر
دفتر برگ گل از دست بهار افتاده است
۵مفت عجز ماستگرپامالی هم میکشیم
نقشپای رهروانسرمشقعیش جاده است
۶رفتهایم از خویش اما از مقیمان دلیم
حیرت ازآیینه هرگزپا برون ننهاده است
۷داغ شو، زاهدکه در آیین مرتاضان عشق
خاکگردیدن بر آب افکندن سجاده است
۸دل درستی در بساط حادثات دهر نیست
سنگ هم درکسوتمینا شکست آماده است
۹میتپد گردابم از اندیشهٔ آغوش بحر
دام چشم سوزن و نخجیر سخت افتاده است
۱۰از تپیدنهای دل بیطاقتی دارد نفس
منزلماکاروان را درس وحشت داده است
۱۱چون نگاه چشم بسمل بیتعلق میرویم
قاصد بیمطلبیم و نامهٔ ما ساده است
۱۲بیقرار شوق بیدل قابل تسخیر نیست
گر همه دربند دل باشد نفس آزاده است
۱۳