سیر بهار این باغ از ما تمیزخواه است
اما کسی چه بیند آیینه بینگاه است
۱در شبههزار هستی تزویر میتراشیم
آبی که ما نداریم هرجاست زیرِ کاه است
۲گرد بنای عجز است زیر و بم تعین
تا پست شد نفس شد، چون شد بلند آه است
۳فقر و غنای هستی نامیست هرزه، مخروش!
عمریست بر زبانها: درویش نیز شاه است
۴پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
۵خواهی بر آسمان تاز، خواهی به خاک پرداز
ای گردِ هرزهپرواز! واماندگی پناه است
۶رنگی درین گلستان، مقبول مدعا نیست
مژگان گشودن اینجا دستِ ردِ نگاه است
۷انکار درد ظلم است از محرمان الفت
تا آه عقدهٔ دل واکرد واه واه است
۸زاهد تو هم برافروز شمع غرور طاعت
رحمت درین شبستان پروانهٔ گناه است
۹جایی که حُسنِ یکتا دارد نقاب غیرت
آیینهداریِ ما حرف کتان و ماه است
۱۰با آفتاب تابان این سایهها چه سازند
جرم فنای ما را آن جلوه عذرخواه است
۱۱تا زندگیست زین بزم چون شمع بایدت رفت
ای مردهٔ اقامت منزل کجاست؟ راه است
۱۲از نقش این دبستان تا سرنوشت انسان
هر نامهای که خواندیم تحریر آن سیاه است
۱۳بیدل به هرچه پیچید دل غیر داغ کم دید
این محفل کدورت آیینهای و آه است
۱۴