همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست
عریان تنی لباسیم کو آستین کجا دست
۱بیانفعالی از ما ناموس آبرو برد
تا جبهه بیعرق شد شستیم از حیادست
۲هرجا لب سؤالی شد بر در طمع باز
دیگر به هم نیاید چونکاسهٔگد دست
۳قدر غنا چه داند ذلتپرست حاجت
برپشت خود سوار است از وضع التجادست
۴یاران هزار دعوی از لاف پیش بردند
از اتفاق با لب طرح است در صدا دست
۵گردون ناپشیمان مغلوب هیچکس نیست
سودن مگر بیازد بر دست آسیا دست
۶ای صحبت ازدل تنگ تهمت نصیب شبنم
این عقده گرگشودی تا آسمان گشا دست
۷چاک لباس مجنون خط میکشد به صحرا
اینجا هزار دامن خفتهست جیب تا دست
۸تغییر رنگ فطرت بیننگ سیلیی نیست
روز سیاه دارد درکسوت حنا دست
۹دریوزهٔ طراوت یمنی ندارد اینجا
چون نخل عالمی را شد خشک بر هوا دست
۱۰بر قطع زندگانی مشکل توان جدا کرد
از دامن هوسها، این صدهزار پا، دست
۱۱رعنایی تجما، مست خراش دلهاست
هرگاه پنجه یازبد، شد ناخنآزما دست
۱۲حرصحصول مطلب، بینشئهٔجنون نیست
از لب دو گام پیش است در عرصهٔ دعا دست
۱۳از دستگیری غیر در خاک خفتن اولیست
همچون چنار یارب روید ز دست ما دست
۱۴حیف است سعی همت خفتکش گل و مل
بایدکشید از این باغ، یا دامن تو، یا، دست
۱۵بیدل درپن بیابان خلقی به عجز فرسود
چون نقشپا قستیم ما هم به پرپا دست
۱۶