کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست
به هر طرف رودم دل تجلیآبادست
۱مکن به آینه تکلیف نامه و پیغام
که در حضور نویسی تحیر استادست
۲تعلقی به دل ما خیال بشه نکرد
به ناوکت که درین باغ سرو آزادست
۳مشو ز حسرت دیدار بیش ازین غافل
که دیدهها چو جرس بی تو شیونآبادست
۴«نه دام دانم و نی دانه اینقدر دانم»
که دل به هر چه کشد التفات صیادست
۵ز پیچ و تاب خط و زلف گلرخان دریاب
که رنگ حسن هم اینجا شکست بنیادست
۶سپند صرفهٔ شوخی ندید ازین محفل
حذر که جرأت فریاد سرمه ایجادست
۷جنون بیثمری چاک سینه میخواهد
ز نخلهای دگر باب شانه شمشادست
۸ز بسکه حیرتم از شش جهت غلو دارد
نگه چو آینهام در شکنج فولادست
۹به عالمی که تظلم وسیلهٔ ضعفاست
اگر به ناله نیرزیم سخت بیدادست
۱۰به قدر جانکنی از عمر بهرهای داربم
شرار تیشه چراغ امید فرهادست
۱۱به درد حسرت دیدار مردهایم و هنوز
نفس در آیه دنبالهدار فریادست
۱۲حضور لاله وگل بیبهار ممکن نیست
به جلوه تو دو عالم فرامشی یادست
۱۳جنون رنگ مپیما درین چمن بیدل
شراب شیشهٔنه غنچه یک پریزادست
۱۴