مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست
که تا قدم زدهام پای بر دل افتادست
۱به قدر سعی دراز است راه مقصد ما
وگرنه در قدم عجز منزل افتادست
۲نفس نمانده و من میکشم کدورت جسم
گذشته لیلی وکارم به محمل افتادست
۳امید گوهر دیگر ازین محیط کراست
همین بس استکهگردی به ساحل افتادست
۴چو سروگرچه نداربم طواف آزادی
رسیدهایم به پایی که در گل افتادست
۵تو درکناری و ما بیخبر، علاجی نیست
فروغ شمع تو بیرون محفل افتادست
۶به غیر نفی چه اثبات میتوانکردن
طلسم هستی ما سخت باطل افتادست
۷زسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کن
که زیر خاک هم آتش به حاصل افتادست
۸تبسم که به خون بهار تیغ کشید
که خنده بر لبگل نیم بسمل افتادست
۹نه نقش پاست که در وادی طلب پیداست
ز کاروان جرسی چند بیدل افتادست
۱۰