فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست
که ذر بر تو مراکار با من افتادست
۱کجا روم که چو اشکم ز سعی بخت نگون
به پیش پا همه از پا فتادن افتادست
۲چو غنچه محرم زانوی دل شو و دریاب
که در طلسمگریبان چه دامن افتادست
۳چرا جنون نکند فطرت از تصور من
که عمرهاست نگاه تو بر من افتادست
۴به غیر سوختن از عشق نیست جان بردن
بت آتشی به قفای برهمن افتادست
۵صدای کوه به این نغمه گوش میمالد
که سنگ و خشت همه در فلاخن افتادست
۶نه نخل دانم و نیگلبن اینقدر دانم
که راه نشو و نماها بهگلخن افتادست
۷در احتیاج نم جبهه میدهد آواز
که آب شو، گرت آتش به خرمن افتادست
۸تلاش نقش نگین میرسد به قبر آخر
به دوش دل ز جهان بارکندن افتادست
۹شرر نیام که کنم کار خود به خنده تمام
چو شمع تا به سحر سر بهگردن افتادست
۱۰بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل
در آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست
۱۱